وقتی که همه چیز ایده آله باید شک کرد!
قطعا باید شک کرد...
میدونی چرا؟
چون هیچ چیز قرار نیست کاملا ایده آل باشه
حداقل دوروبر ما قرار نیس...
وقتی که همه چیز ایده آله باید شک کرد!
قطعا باید شک کرد...
میدونی چرا؟
چون هیچ چیز قرار نیست کاملا ایده آل باشه
حداقل دوروبر ما قرار نیس...
بیشتر از یک ماهه میخام در مورد یه موضوعاتی ببنویسم که ذهنم به شدت درگیرشون شده تقریبا همیشه جلوی چشمم هستن ولی هنوز هم که هنوزه افکارم منسجم نشدن و نمیتونم به راحتی مکتوبشون کنم. حتی همین الان هم بدم نمیاد بازم بی اعتنا باشم و بیخیالشون شم و چشمامو ببندم بلکه یکم دردشون کم بشه. ولی خب با امید به اینکه ذهنم سبک شه سعیم رو می کنم
اولیش در مورد مذهبی ها بود..آدم هایی از بین قشر مذهبی ها که اعتقاد دارن با دو رکعت نماز دیگه حق قضاوت و حکم صادر کردن دارن.
شک ندارم بزرگ ترین آسیب هایی که به دین وارد میشه از طرف این قشره... خودشون دارن کاری می کنن که آیینشون از درون پوسیده بشه... تعصب...ذهن جامد... احساس خلیفه ی خدا بودن... حکم دادن... سخنرانی های کلیشه ای... ادعای معصومیت و از این قبیل خود شیفتگی ها از ویژگی های بارزشونه...
یه سریشون به قدری اسکلن که ساده ترین اتفاق ها رو هم به ماورا مربوط می دونن و کلا اعتقادی به دلایل منطقی و علمی ندارن
دیده شده که خشکسالی، سیل، زلزله و سایر پدیده های طبیعی رو عذاب الهی تلقی کردن
در مورد بیماری: اگر کسی دچار بیماری بشه بلا شک اون شخص به خاطر گناهانش مبتلا به مریضی شده. ولی اگر خودش بیمار بشه کلی خوشبحالشه و حتمن خداوند قصد داشته بهش با رنج بیماری، ارتقای درجه بده
از نجس خوندن افراد و کافر دونستنشون به خاطر مخالفت با تعصبات مضحکشون، ذره ای ابا ندارن... حتی میتونن به جایی برسن که به اسم امام زمان شمشیر بردارن و سر از تن کسایی که قبول ندارن جدا کنن و اسم کارسونو بذارن جهاد در راه خدا...
این آدما منفور ترین و مزخرف ترین قشر هستن که اسمشون دینداره
وقتی از بالا به قضیه نگاه می کنم دلم برای دین میسوزه که همچین دشمنای داخلی ای داره...
موضوع دوم زن ها هستند...
اگر جراتشو داشتم و اگر میتونستم از اقلیت صرف نظر کنم مینوشتم: زن های احمق!!!و میذاشتمش عنوان! ولی خب ددسته ای از زن ها وجود دارن که مانع از این کار میشه... من واقعا زن های ایرانی رو درک نمی کنم... نمیدونم چطور مینونن اینقدر از ضعیف بودن لذت ببرن! و البته در جایگاهی هم نیستم که تشخیص بدم این ناشی از حماقت خودشونه یا ناشی از اجحافی که در حقشون میشه ... کافیه فقط یکم حواسمون رو به دوروبرمون جمع کنیم... نمونه های زیادی هست...
خیلی بیشتر باید در موردش توضیح بدم... و حرف های زیادی هم دارم اما احساس می کنم سرم مثل یه اتاقه از پونزده ها پسر بچه ریختن توش و از در و دیوارش بالا میرن... فعلا همینجا تمومش می کنم.
بی حوصله و خسته و بی حال از سرماخوردگی با نهایت سرعتش به سمت خانه می رفت
سرش را که بالا آورد پیرزنی جلویش راه می رفت ... با دو کیسه ی بزرگ میوه...
بی توجه به پیرزن به راهش ادامه داد و او را رد کرد
چند قدم که جلو تر رفت دو دل و پشیمان شد...
تلفن همراهش را از کیف بیرون آورد تا ضمن جواب دادن پیام هایش پیرزن هم به او برسد تا برای حمل میوه ها کمکش کند
به محض انداختن موبایلش داخل کیف صدای یک دختر در پشت سرش به گوش رسید: همین که سایه ی شما بالای سر ما جوونا باشه کافیه...بزارید کمکتون کنم...
بدون نگاه کردن به پشت سر "خود شیرین"غلیظی حواله ی دختر کرد و به راهش ادامه داد
و در دل به خود لعنت فرستاد که باز هم یک نقطه ی روشن را از دست داده
چند دقیقه پیش جواب دکتزی داداشم آمد
داشتم فک میکردم هر بار ک جواب کنکورای داداشام آمده چشمای بابام پر افتخار شده
برای چشم های پدرم هم که شده باید تلاش کنم
صدایم را به یاد آر … اگر آواز غمگینی به پا شد
من این شعر گرانم که … از ارزان و ارزانی جدا شد
من هر چه ام با تو زیبا ترم … بر عاشقت آفرینی بگو
تابیده ام من به شعر تنت … می خوانمت خط به خط مو به مو
بی تو و بی شب افروزی ماندنت
بی تب تند و پیراهنت
شک نکن من که هیچ … آسمان هم زمین می خورد
میشه گفت اینقدری که تو این تابستون درس خوندم تو سال تحصیلی نخونده بودم
همیشه فک می کردم این بچه خرخونا خیلی زندگی هدفمند و مملو از نقاط روشن دارن
دو روز در هفته رو کلا نصف روز کلاسم ... کلاس نسبتا سنگین که وقتی می رسم خونه مث خرس زخمی میفتم
و روزای دیگه هم تقریبا کامل پره
با این همه به شدت احساس پوچی می کنم
نمی دونم این پوچی با چی برطرف میشه
+ دلم نمیخاد صرفا مصرف کننده باشم...
ار ساعت هفت صبح تا همین چند دقیقه پیش بیمارستان بودم...
تمام این ساعتا از ذهنم میگذشت:
ما ادما به چه چیزهایی چنگ نمی زنیم که به زور بمونیم...
و فقط ما ادما اینطوری هستیم...